شميم يار |
کسی که بمیرد و امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است
|
|
درباره وبلاگ
![]() پروانه گفت ... من گل های زیادی را دیده ام ... من گل لاله را می شناسم و با او نشسته ام، گل نسترن را دیده ام و پسندیده ام، با شقایق دوست بوده ام و هستم، اما !!!، هیچ کدامشان برای من « گل نرگس » نمیشود، من عاشق و دیوانه گل نرگسم، این را دیگر همه می دانند!، همه عالم میدانند، گل نرگس من صاحب همه گل های عالم است. او مقتدای همه پروانه های عاشق است.همه برای او پر پر میشوند. اصلاً می دانی؟ ... او دلیل پروانگی من است و تمام آرزو و خواستن من ... ای کاش ... کاش ... کاش که او زودتر بیاید، چرا که همه می دانند عمر پروانه چه کوتاه، چه اندک و ...، چه ناچیز است!. منوي اصلي
آرشيو مطالب
توجه
کپي برداري از روي مطالب اين وبلاگ با <ذکر منبع >بلامانع است سايت هاي خبري
جستجو
|
خدایا مرا در اغوش بگیر
به نام الله
فکر کن از دیوار ها خسته شده باشی ، از این که مدام سرت می خورد به محدوده های تنگ خودت، به دیواره هایی که گاهی خشتهایش را خودت اورده ای . فکر کن دلت هوای آزادی کرده باشد ، نه ان ازادی که فقط مجسمه ای است و بدرد سخنرانی و شعار و بیانیه می خورد . یک جور ازادی بی حد و حصر که بتوانی دستهایت را باز کنی ، سرت را بگیری بالای بالا ؛ پاهایت ، بی وزن روی سیالی قرار بگیرند نه زمین سخت و غیر قابل گذر . رهای رها . نه اصلا به یک چیز دیگر فکر کن . فکر کن دلت از تمام رنگها گرفته ، از ریا ها ، تظاهر ها ، چهره های پشت نقابها و رنگها . دلت بی رنگی می خواهد ، فضایی شفاف یا بی رنگ ، فکر کن یک حال غیر منطقی به تو دست داده باشد که هر استدلالی حوصله ات را سر ببرد و دلت بخواهد مثل بچه ها پایت را بزمین بزنی که من (این) را می خواهم . و منظورت از (این ) همان خدایی باشد که همین نزدیکی است و یکدفعه میانه ات با خدای دور استدلالیون بهم بخورد . فکر کن یک جورهایی حوصله ات از تمام این حرفها و استدلالها سر رفته باشد و دلت بخواهد لمسش کنی ، مثل بچه هایی که دوست دارند برق توی سیم را تجربه کنند . دلت هوای خدایی را کرده باشد که می شود سر گذاشت روی شانه اش و غربت سالها هبوط را گریست. خدایی که بشود چنگ زد به لباسش و التماسش کرد ، خدایی که بغل باز می کند تا در آغوشت بگیرد . حتی صدایت می کند ( و سارعوا الی مغفرةمن ربکم...) خدایی که می شود دورش چرخید و مثل چوپان داستان موسی و شبان به او گفت : الهی دورت بگردم ... حالا فکر کن خدا روی زمین خانه دارد . خدا روی زمین خانه دارد و خانه اش از جنس دیوار نیست . از جنس فضای باز است . بیت عتیق. سرزمین ازادی تجربه ی یک نوع رهایی که هیچ وقت نداشته ای . حتی رهایی از خودت. خدا روی زمین خانه دارد . یک خانه ی ساده مکعبی با هندسه ای ساده و عجیب . می شود سر گذاشت روی شانه های سنگی ان خانه و گریست . حس کرد که صاحب خانه نزدیک است . می شود پرده ی خانه را گرفت ، جوری که انگار دامنش را گرفته ای . خانه بی رنگی ، خانه آزاد ، خانه نزدیک ، بیت الله ... حتی حسرتش هم شیرین است . خدایا دوستت دارم
|+| نوشته شده توسط يه منتظرمثل تو در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
|
|